همیشه سر انتخاب اسم شعرام مشکل داشتم...الانم
با خودم درگیرم...اگه چیزی به ذهنتون رسید تو رو خدا
دریغ نکنین...! این شعرو خیلی دوست دارم چون واسه
یه آدم خیلی خاص گفتمش...اسم شعر واسهم مهمه...
واسه همین انتخابش برام سخته...
حالا که دوست داری بری بذار تا خوب نگات کنم
بذار تا یک بارِ دیگه نگاهمو فدات کنم
ازت نمی خوام بمونی،همون یه بار موندی بسه
همین که از نگاه من،تو عشقمو خوندی بسه
بذار واسه یه بار دیگه همدیگه رو بغل کنیم
اشک تو چشامون جمع بشه، به حرفمون عمل کنیم
به هم قول وفا دادیم، اینجوری از پیشم نرو
به این راحتی، نمیتونم فراموش کنم تو رو
بذار یه بار هم که شده از تو خجالت نکشم
واسه دیدن عشق تو اینهمه زحمت نکشم
باید بهم یه بار دیگه بگی چقدر دوسَم داری
یه موقعی دوسَم داشتی،مهم نیس الآن نداری
بذار وقتی جدا میشیم خاطرهی خوب بمونه
امروز مثِ روز اول، همیشه با من می مونه
قول بده که نگه داری نامه هامو تا همیشه
با خوندن اونا یه روز اشک توی چشمات جمع میشه
بیا اگه یه بار دیگه نگاهمون افتاد به هم
دست تقدیرو ببوسیم، مهربونتر باشیم یه کم
برو ولی یادت نره یه روز عزیزِ تو بودم
به فکر رفتن نبودی،راضی به ترکت نبودم
تو واسه من نفس بودی،من واسه تو قفس شدم
برو! باید رها بشی، حیف که برات بَس نبودم...
ما امروز امتحان ادبیات فارسی داشتیم...ادبیات ما
۲۵ تا درسه...من دیشب فقط ۱۹تاشو رسیدم بخونم
و دیشب با هزار دلهره و به امید اینکه ساعت ۳:۳۰
پا شم بخونم گرفتم خوابیدم...تازه شعرا رو هم حفظ
نکرده بودم و لغتم هیچی بارم نبود...
ساعت ۸ صبحم
امتحان...دیگه با اصرار مادرجان که هی می گفت
شام بخور...میوه بخور...کلی چیز خوردم و بلافاصله
خوابیدم تا بتونم صبح پا شم... خلاصه به موقع بیدار
شدم و خوندم و امتحانمم خوب دادم...![]()
اینا که هیچ کدوم جالب نبود... بقیه شو بخون...
اومدم خونه مامانم شروع کرد به تعریف کردن...
"دیشب حدود ساعت ۲ که میخواستم بخوابم یه سر
اومدم تو اتاقت...دیدم روی تخت نشستی و داری
یه چیزی میگی و اشاره می کنی...من اومدم
جلو گفتم چی می گی؟...تو هی می گفتی :
شقایق...قایق...شقایق...قایق داره...
من گفتم یعنی چی؟!
تو گفتی: شقایق قایق داره دیگه! شقااااایق!
قایق داره آخرش!"![]()
مامانم هم آخرسر فهمیده که تو عالم خوابم و
نمیفهمم چی دارم می گم...بهم گفته آره راست
می گی قایق داره...بگیر بخواب!
منم دوباره دراز کشیدم خوابیدم.
جالب اینه که من اصلاً یادم نمیاد این کارو کرده باشم
و اصلاً دیشب خوابم ندیدم! فکر کنم تأثیرات اونهمه
شام و میوهست که مامانم به خوردم داده بود...
حالا خوبه چیز دیگهیی نگفتم! فقط در مورد شقایق
صحبت کردم!![]()
مامانم می گه اون موقع که حرف می زدم چشام کاملاً
باز بوده! یه جورایی از خودم ترسیدم...
یه بارم بچه که بودم تو خواب راه رفتم...ولی این یکی
خیلی به نظرم عجیب و جالب بود...
نکنه بعداً پیشرفته بشه و تو خواب چیزایی رو که نباید
بگم، بگم
!
دیره دیگه دیره
اونکه میخوامش داره میره
دیره داره میره
دلِ نازک من میشکنه میمیره
ازش نخواستم بمونه
آخه فکر نمیکردم نمونه
خیال میکردم نگفته هامو از توی چشمام میخونه
بهش نگفتم دوسش دارم
آخه فکر نمیکردم کم بیارم
فکر نمیکردم اِنقده راحت قلبمو پیشش جا بذارم
آ....
دیره دیگه دیره
اونکه میخوامش داره میره
دیره داره میره
دلِ نازک من میشکنه میمیره
وقتی که دوری،وقتی که نزدیک
وقتی که روشن،انگاری تاریک
وقتی بودنه حکم نبودنه
وقتی موندنه حکم نموندنه
اِنقده دیدن مثل ندیدنه
انقده بودن مثل بریدنه
انقده داشتن مثل نداشتنه
انقده خواستن مثل نخواستنه
ازش نخواستم بمونه
آخه فکر نمیکردم نمونه
خیال میکردم نگفته هامو از توی چشمام میخونه
بهش نگفتم دوسش دارم
آخه فکر نمیکردم کم بیارم
فکر نمیکردم اِنقده راحت قلبمو پیشش جا بذارم
آ....
دیره دیگه دیره
اونکه میخوامش داره میره
دیره داره میره
دلِ نازک من میشکنه میمیره . . .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نمی دونم چرا این روزا همش یاد پارسال میافتم... پارسال...دقیقاً همین روزا... شادترین و غمگین ترین روزای عمرم بود...روزایی که عاشق این شعر شدم...
اون نرفت...ولی شاید این بار بره...
سه...دو...یک...آغاز...!!!
واین است آغاز
آغاز فرجامی نافرجام
آغازی دروغین اما شیرین
آنقدر شیرین است که به تلخی می زند
این آغاز
آغازی راستین اما تلخ
و آنقدر راستین که باور کردنش مشکل
پس دروغ است
این آغاز دروغی بیش نیست
دنیا دروغ است
عشق را باور نکن
راستی وجود ندارد...پس برای چه زنده ام؟
همه چیز دروغ است
حتی تو...
تو را هم باور ندارم...
آری! فرجام نافرجام همین جاست!!!
![]()
![]()
![]()
اینو همین الان فی البداهه گفتم!!! خودمم نفهمیدم با چه انگیزه ای نوشتمش...فکر کنم خیلی بهم فشار اومده![]()
![]()
می دونی چرا می گن اونی که بیشتر از همه دوسش داری زودتر از همه دلتو می شکنه...؟
ـ به خاطر اینکه می خواد حرص آدم رو در بیاره؟
نه!
ـ به خاطر اینکه از همه بی وفاتره؟
نخیر!!!
ـ پس چرا؟ واقعا چرا؟
به خاطر اینکه عشق آدم اونقدر براش مهمه و کوچیکترین حرکتش اونقدر روی عاشق اثر می ذاره که حتی اگه اون منظوری نداشته باشه بازم اون آدم خر زودی ناراحت می شه و دلش می شکنه...
خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی
اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی
خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه
ولی اون بگه که هرگز نمی خواد تو رو ببینه
خیلی سخته...
دیدی چه ساده همه چیز تموم شد؟
تموم اون نگرانیا...دلهره ها...
چیزی که ازش می ترسیدم اتفاق نیفتاد
به آرزوم رسیدم...تو بهم دروغ گفته بودی!
چه خوب شد که این اتفاق افتاد...
چیزای خوبی رو فهمیدم...چیزایی که فکرشم
نمی کردم ولی همیشه دوست داشتم واقعیت
داشته باشه
حالا فهمیدم که داره...این دفعه دیگه دوست ندارم
که دروغ گفته باشی...
مطمئنم که راست گفتی...
خدایا...چقدر الکی حرص خوردم...چقدر...
ولی می ارزه...وقتی آخرش اینجوری تموم بشه
می ارزه...
دیروز بهترین حرفو از تو شنیدم...
نمی دونم دعای کی بود... کدوم یکی از شما دوستام
دلش اینقدر پاکه...
به خدا گفته بودم هرچیزی که به نفع منه و خودت
صلاح می دونی بشه...حتی اگه...خب...شاید
به ضررم بود اگه... ولی خوشبختانه نبود... خدا هم
می دونست که...
از همه تون متشکرم...خودتون می دونید
با کی هستم...همه ی شمایی که منو دلداری
دادین...بهم جرأت دادین( مخصوصا تو! )
دیگه نمی دونم باید چی بگم... فقط می دونم که خیلی
خوشحالم!
من به این جمله ایمان آوردم:
همیشه بعد از هر تلخی شیرینی میاد!!!
خیلی سخته... سخته که یه سری از حقایق رو یه دفعه
بفهمی... شایدم حقیقت نباشه ... دعا کنید که نباشه ...
نمی خوام ...
امروز بدترین چیزو از بهترین آدم (که دیگه به بهترین بودنش
شک کردم) شنیدم... ولی مطمئنم که امکان نداره...
حالم بده ... نمی خوام چیزی که شنیدم راست باشه ...
هیچ وقت دوست نداشتم ازش دروغ بشنوم
ولی این یکیو... دعا کنید دروغ باشه... نمی تونم تا فردا
صبر کنم... فردا برای من روز حساسیه...باید آروم باشم...
باید سعی کنم احساساتی نشم... برام دعا کنید... اگه بتونم...
بهش گفته بودم که حرفاش خیلی روم تاثیر می ذاره...
می دونست...یعنی خودش گفت که باید مراقب اعمالش
باشه...می دونم کارش سخته... ولی چرا ... چرا این
حرفو به من زد؟... اونکه می دونست چقدر برام مهمه...
اونکه می دونست من ... شاید خواست امتحانم کنه...
آره... باید فردا خودمو نشون بدم...باید بفهمه که من محکمم...
زود نمی شکنم... فردا خیلی چیزا رو می فهمم...چیزایی
که تو این دو سال بعضی وقتا بهشون شک می کردم...اما...
اما فکر می کردم که فقط خیاله...هیچی سخت تر از این
نیست که بفهمی...که...
هیچ کاری نمی تونم کنم...فقط باید تا فردا صبر کنم...
برام دعا کنید..اگه بتونم...نمی تونم...نمی تونم بگم...
شما فقط دعا کنید...خدا خودش می دونه...هرچی که
بهتر باشه همون پیش میاد...اصلا شاید خدا نخواد... شاید
برای من بهتر باشه که دیگه...شاید برای اون بهتر باشه که...
می دونم...فقط یه نفر...فقط یه نفر از بین شماها می تونه
این جمله های ناتموم منو تموم کنه...فقط اون می دونه
من چه حالی دارم...می دونم دلشم خیلی پاکه... اونم داره
برام دعا می کنه...
خدا کنه فردا اتفاقی نیفته...دعا کنید اونی که دوسش دارم از
دستم ناراحت نشه...
... و مساله این است...
خَربودن یا نبودن؟!
وسوالی سخت بود ... و خَر ما سردرگم ...
هیچ کس نفهمید که به جواب رسید یا نه ... اما به
راهش ادامه داد...
نمی دانست که چرا جلب توجه می کند ...نمی دانست
برای چه افرادی از او گریزانند... و افرادی از او
سوءاستفاده می کنند... و چه بسا افرادی که به او می خندند...!!!
و به راهش ادامه داد...
هنوز به نتیجه نرسیده بود ... سنگینی نگاه ها را حس
می کرد ... اما دوست نداشت به آنها جواب بدهد ...
حس غریبی داشت... حسی عجیب... تنها خرها آن را
درک می کردند...
کسی از او پرسید : برای چه انقدر ساکتی؟ در درون
خودت هستی؟ سرت به زیر است؟
... واین سوالی بود که خر همواره از خود می پرسید...
و جواب را نیز می دانست... اما به او جواب نداد ...
شاید رازی بود که از نظر او فاش شدنش بی آبرویی
در پی داشت...
و به راهش ادامه داد...
در طول مسیر بارهای فراوانی را بر دوشش می انداختند ...
و او سنگینی آنها را تحمل می کرد ... و به دوش می کشید ...
و به بزرگی آنها نمی اندیشید... او تنها به یک چیز
می اندیشید... حس غریب...
بارها را به دوش کشید و رفت...
و به راهش ادامه داد...
و هیچ کس نفهمید که به جواب رسید یانه؟
آیا به راستی ویژگی های خر بودن و عاشق بودن یکی نیست؟
...
...و مساله این است...
خر بودن یا نبودن!!!
بعضیا دلشون میگیره شعر میگن... بعضیا با
دوستشون قهر میکنن شعر میگن... بعضیا
خر (عاشق) میشن شعر میگن...بعضیام خواب
میبینن بیدار میشن شعر میگن...!مثل این آقای
خلیل جوادی که من نمیشناسمش ولی مثل اینکه
ایشون تو یه مجلسی که آقای مدرس مجریش بوده
حضور داشته و اونجا ازش دعوت می شه که بره شعرشو
بخونه و اونم با تشویق جمعیت میاد و اول میگه که یه خوابی
دیده در مورد قیامت و حالا اونو نوشته...خیلی از شعرش
خوشم اومد گفتم بنویسم شمام بخونید حتما خوشتون میاد!
«محکمهی الهی»
یه شب که من حسابی خسته بودم
همین جوری چشامو بسته بودم
سیاهی چشام یه لحظه سر خورد
یه دفعه مثل مردهها خوابم برد
تو خواب دیدم محشر کبری شده
محکمهی الهی برپا شده
خدا نشسته٬ مردم از مرد و زن
ردیف ردیف مقابلش واستادن
چرتکه گذاشته و حساب میکنه
به بنده هاش عتاب خطاب میکنه
می گه چرا این همه لج میکنید؟
راهتونو بیخودی کج میکنید؟
آیه فرستادم که آدم بشید
با دلخوشی کنار هم جمع بشید
دلای غمگرفته رو شاد کنید
با فکرتون دنیا رو آباد کنید
عقل دادم برید تدبر کنید
نه اینکه جای عقلو کاه پر کنید
من بهتون چقدر ماشاالله گفتم؟
نیافریده باریک الله گفتم!
من که هواتونو همیشه داشتم
حتی یه لحظه گشنهتون نذاشتم
اما شما بازی نکرده باختید
نشستید و خدای جعلی ساختید
هر کدوم از شما خودش خدا شد
از ما و آیههای ما جدا شد
یه جو زمین و این همه شلوغی؟
این همه دین و مذهب دروغی؟
حقیقتاً شماها خیلی پستید
خر نباشین گاو و نمی پرستید
از توی جمع یکی بلند شد ایستاد
بلند بلند هی صلوات فرستاد (صدای زمزمهی مشکوک جمعیت!!!)
از اون قیافههای حق به جانب
هم از خودی شاکی هم از اجانب
گفت چرا هیچکی روسری سرش نیس؟
پس چرا هیچکی پیش همسرش نیس؟
چرا زنا اینجوری بدلباسن؟
مردای غیرتی کجا پلاسن؟
خدا بهش گفت بتمرگ حرف نزن!(خنده ی ریز ریز جمعیت!)
اینجا که فرقی ندارن مرد و زن
یارو کنف شد ولی از رو نرفت
حرف خدا از تو گوشاش تو نرفت
چشاش میچرخه نمیدونم چشه
آهان! میخواد یواشکی جیم بشه
دید یه کمی سرش شلوغه خدا
یواش یواش شد از جماعت جدا
با شکمی شبیه بشکهی نفت
یهو سرش رو پایین انداخت و رفت
قراوولا چندتا بهش ایست دادن
یارو وا نستاد٬ تا جلوش واستادن
فوری در اورد واسهشون چک کشید
گفت ببرید وصول کنید خوش بشید
دلم برای حوریا لک زده
دیر برسم یکی دیگه تک زده !
اگه نرم حوریه دلگیر می شه
تورو خدا بذار برم دیر می شه
قراوول حضرت حق دمش گرم
با رشوهی خیلی کلون نشد نرم
گوشای یارو رو گرفت تو دستش
کشون کشون برد و یه جایی بستش
رشوهی حاجی رو ضمیمه کردن
توی جهنم اونو بیمه کردن
حاجیه داشت بلند بلند غر می زد
داشت روی اعصابا تلنگر می زد
خدا بهش گفت دیگه بس کن حاجی
یه خورده هم حبس نفس کن حاجی
این همه آدم رو معطل نکن
بگیر بشین اینقده کل کل نکن
یه عالمه نامه داریم نخونده
تازه! هنوز کرات دیگه مونده(خنده ی ریز ریز جمعیت دوباره)
نامه ی تو پر از کارای زشته
کی به تو گفته جات توی بهشته؟
بهشت جای آدمای باحاله
ولت کنم بری بهشت؟ محاله!
یادته که چقدر ریا میکردی
بندههای ما رو سیا میکردی
تا یه نفر دوروبرت میدیدی
چقد "ولاالضالین" و میکشیدی (خندهی درشت جمعیت اینبار!)
(کف...دسسسسست)
این همه که روضه و نوحه خوندی
یه لقمه نون دست کسی رسوندی؟
خیال میکردی ما حواسمون نیست؟
نظم و نظام هستی کشکی کشکیست؟
هر کاری کردی بچه ها نوشتن
می خوای برو خودت ببین تو زومکن!(غش غش جمعیت!)
خلاصه! وقتی یارو فهمید اینه
بازم درست نمیتونست بشینه
کاسهی صبرش یه دفعه سر میرفت
تا فرصتی گیر میاورد در میرفت
قیامته اینجا عجب جاییه
جون شما خیلی تماشاییه
از یه طرف کلی کشیش آوردن
کشون کشون همٌه رو پیش آوردن
گفتم اینا رو که قطار کردن
بیچارهها مگه چیکار کردن؟
ماموره گفت میگم بهت من الان
مفسد فیالارض که میگن همینهان!
گفت اینا بهشتفروشی کردن
بیپدرا خدا رو جوشی کردن(خنده ی ریز ریز)
به نام دین حسابی خوردن اینها
کفر خدا رو در آوردن اینها
بدجوری ژاندارکو اینا چزوندن
زنده توی آتیش اونو سوزوندن
روی زمین خدایی پیشه کردن
خون گالیله رو تو شیشه کردن
اگه بهش بگی کلاتو صاف کن
بهت می گه بشین و اعتراف کن!(زمزمه...)
همیشه در حال نظاره بودن
شما بگو اینا چیکاره بودن؟
خیام اومد٬ یه بطریم تو دستش(خنده!)
رفت و یه گوشهای گرفت نشستش
حاجی بلند شد با صدای محکم
گفت:این آقا باید بره جهنم! (ریز ریز خنده!)
خدا بهش گفت تو دخالت نکن
به اهل معرفت جسارت نکن
بگو چرا به خون این هلاکی؟
اینکه نه مدعی داره نه شاکی!
نه گرد و خاک کرده و نه هیایو
نه عربده کشیده و نه چاقو
نه مال این٬ نه مال اونو برده
فقط عرق خریده رفته خورده!(قهقهه ی جماعت!)
آدم خوبیه هواشو داشتم
اینجا خودم براش شراب گذاشتم(بازم خنده...)
یهو شنیدم ایست ـ خبردار دادن
نشسته ها بلند شدن واستادن
حضرت اسرافیل از اونور اومد
رفت روی چارپایه و چند تا صور زد
دیدم دارن تخت روون میارن
فرشتهها رو دوششون میارن
مونده بودم که این کیه خدایا؟!
تو محشر این کارا چیه خدایا؟!
فکر میکنید داخل اون تخت کی بود؟
الان میگم...یه لحظه...اسمش چی بود؟!!!
اونکه تو دنیا مثل توپ صدا کرد
همون که این لامپا رو اختراع کرد
همون که کاراش عالی بود اون دیگه
بگید بابا! توماس ادیسون دیگه
خدا بهش گفت دیگه پایین نیا
یهراست برو بهشت پیش انبیا
وقتو تلف نکن توماس! زود برو
با هر وسیلهای اگر بود برو
از روی پل نری یه وقت میافتی!
می گم هوایی ببرند و مفتی!(غش غش...قهقهه...کف...دست...)
باز حاجی ساکت نتونست بشینه
گفت که مفهوم عدالت اینه؟!
توماس ادیسون که مسلمون نبود
این بابا اهل دین و ایمون نبود
نه روضه رفته بود نه پای منبر
نه شمر میدونست چیه نه خنجر!
یه رکعتم نماز شب نخونده
با سیم میماش شب رو به صبح رسونده(هه هه هه هه ...سرفه...)
حرفای یارو که به اینجا رسید
خدا یه آهی از ته دل کشید
حضرت حق خودش رو جابهجا کرد
یهکم به این حاجی نگا نگا کرد
از اون نگاههای عاقل اندر
صفیهشو باید بیارم اینور! (اینجا ظاهرا شاعر یه حرکتی انجام
میده که دوباره همه میزنن زیر خنده!)
با اینکه خیلیخیلی خسته هم بود
خطاب به بندههاش دوباره فرمود:
شما عجب کلٌه خرایی هستید
بابا عجب جونورایی هستید!
شمر اگه بود آدولف هیتلر م بود
خنجر اگر بود روولور م بود
حیفه که آدم خودشو پیر کنه
و سوزنش فقط یه جا گیر کنه
می گید توماس من مسلمون نبود
اهل نماز و دین و ایمون نبود
اولاً از کجا میگید این حرفو؟
در بیارید کلٌهی زیر برفو!
اون منو بهتر از شما شناخته
دلیلشم این چیزایی که ساخته
درسته گفتهام عبادت کنید
نگفتهم به خلق خدمت کنید؟
توماس نه بمب ساخته نه جنگ کرده
دنیا رو هم کلی قشنگ کرده
من یه چراغ که بیشتر نداشتم
اونم تو آسمونا کار گذاشتم(زمزمه)
توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد
نمی دونید چقدر کمک به من کرد!
تو دنیا هیچکی بیچراغ نبوده
یا اگرم بوده تو باغ نبوده
خدا برای حاجی آتش افروخت
دروغ چرا؟ یه کم براش دلم سوخت!
طفلی تو باورش چه قصرا ساخته
اما به اینجا که رسیده باخته
یکی میاد یه هالهای باهاشه
چقدر بهش میاد فرشته باشه
اومد رسید و دست گذاشت رو دوشم
دهانشو آورد کنار گوشم
گفت تو که کلهت پر قرمه سبزیست
وقتی نمی فهمی٬ بپرسی بد نیست!(خنده یواشکی)
اونکه نشسته یک مقام والاست
مترجمه٬ رفیق حق تعالیست
خود خدا نیست٬ نمایندهشه
مورد اعتمادشه بندهشه
خدای لم یلد که دیدنی نیست
صداش با این گوشا شنیدنی نیست
شما زمینیا همهش همینید
اونور میزی رو خدا می بینید (کف...سرفه...کف...)
(فکر کنم این مدرس سرما خورده. هی سرفه می کنه)
همین جوری میخواست بلند شه نمنم
گفت که پا شو! باید بری جهنم!
وقتی دیدم منم گرفتار شدم
داد کشیدم یه دفعه بیدار شدم...
(با صدای خندهی مدرس و کف جمعیت و "متشکرم"
گفتن خلیل جوادی همه چی تموم میشه...)