وقتی آدم دیوونه می شه
وقتی الکی اشک توی چشماش جمع می شه
وقتی از همه متنفر می شه
وقتی خاطره هاش ولش نمی کنن
وقتی حسرت می خوره
وقتی حاضره هرکاری کنه تا گذشته برگرده
وقتی می دونه همچین چیزی ممکن نیست
وقتی می بینه همه چی در حال تغییره
وقتی نمی تونه با خودش کنار بیاد
وقتی وقتی وقتی...
باید چیکار کنه؟!
همیشه دوست داشتم تو خونه تنها باشم و با خودم خلوت کنم
ولی الان تنهایی داره دیوونم می کنه
آهنگ چی شده رو هی گوش می کنم و ...بعدش همه جا رو تار می بینم
بعدشم صورتم خیس می شه
دیوونگی که شاخ و دم نداره
خودمم نمی دونم برای چی ناراحتم
نمی دونم چه احساسی دارم
دلتنگی...کینه...نفرت...حسرت…غرور...رهایی...
نمی دونم این چه صیغه ایه که آدما حتما باید به یکی وابسته بشن...
با اینکه می دونن آخرش غمه...حسرته...
خدایا...مواظب دل من باش...
نمی خواستم مثه اشکاش یه روز از چشاش بیفتم
ندونستم زیر پاهاش سنگی بی قیمت و مفتم
آرزوم بود با وجودم مثل روحم آشنا شه
واسه فریاد غرورم بال پرواز صدا شه
چی شده اون همه احساس؟اینو هرگز نمی دونم
دیگه بسمه شکستن،نمی خوام عاشق بمونم
گم شدم تو شب چشماش بلکه عاشقم بدونه
واسه سرسپردگیهاش دیگه لایقم بدونه
اما امروز یه غریبه ست که فقط به من می خنده
دل و دیوونه می دونه،درو دیوونه می بنده
چی شده اون همه احساس؟اینو هرگز نمی دونم
دیگه بسمه شکستن،نمی خوام عاشق بمونم...
این شعر رو یاداوری می کنم به کسی که فکر می کردم عاشقشم،
کلی شعر براش گفتم و کلی به خاطر اون آپ کردم!
ولی دیگه بسمه شکستن...
آدم توی دانشگاه چیزای جالبی می بینه
هفته ی پیش یکی از استادا پرسید صادقانه کدومتون برای
درس خوندن اومدین دانشگاه؟
می خواستم دستمو بلند کنم ولی دیدم هیچکی بلند نکرد
منم پشیمون شدم
واقعا نمی دونم...!اولش برای درس خوندن بود فقط ولی الان...!
الانم فقط برای درس خوندنه ![]()
بچه که بودم همیشه فکر می کردم روز تولد باید یه روز خاص باشه...
باید حتما با بقیه روزا فرق بکنه...اما هر سال روز تولدم می فهمیدم که
اشتباه می کردم...اون روزم یه روزیه مثل همه ی روزا...همون اتفاقای
همیشگی میفته...هیچ وقت جشن تولد نگرفتم...برام نگرفتن...
شاید به خاطر همین روز تولدم برام مثل بقیه روزا بود...تنها تفاوتش
این بود که جمله ی تولدت مبارک و بشنوم و ابراز خوشحالی کنم
و بشینم به این فکر کنم که انقدر سال پیش چنین روزی داشتم
ونگ می زدم...اما حالا که فکر می کنم می بینم هیچ وقت از ته قلبم
خوشحال نبودم...
امروزم یکی از همون روزای تولد بود...حتی شاید بدتر از اون روزا...
اس ام اس های تولدت مبارک از ساعت دوازده دیشب شروع شد...
با اینکه بیدار بودم حوصله ی جواب دادن بهشون رو نداشتم...
دیروقت خوابیدم...خواهر و مادرم کادوی تولدم رو همون دیشب
بهم دادن...عقده تو دلم مونده که یه بار با کادوهاشون منو غافلگیر کنن...
همیشه از یه هفته قبلش سین جیمم می کنن که چی
می خوای برات بگیریم...منم هرچی بهشون می گم فرقی نداره
قبول نمی کنن و می گن پس بهت پول می دیم هرچی می خوای بخر...
نمی دونم با چه زبونی باید بهشون بگم بابا...من دوست دارم کادو بگیرم...
کادویی که نمی دونم توش چیه...اما اونا فکر می کنن با این کارشون
دارن به من لطف می کنن...یه چیزی بهم می دن که به دردم
می خوره...اما من می خوام هیچ کدوم از کادوهام اصلا به دردم نخوره...
فقط یه گوشه بذارم نگاشون کنم...اینجوری خیلی قشنگ تره...
خلاصه دیروقت خوابیدم و صبح با کسالت و دلدرد شدید بیدار شدم و
نتونستم روزه بگیرم...امروزم بی خاصیت تر از روزای قبلم گذشت...
هیچ کار مفیدی نکردم...مثل افسرده ها شدم...بابام مثل همیشه
بهم پول داد به جای کادو...البته با یه کتاب دوبیتی های باباطاهر...
بعد یه دفعه برنامه جور شد شب بریم خونه ی داییم...منم گفتم نمیام...
منم وقتی بگم یه جایی نمی رم عمرا نمی رم...حوصله ی خودم رو هم
ندارم چه برسه به بقیه...دلم هنوز درد می کنه نمی دونم چمه...
کاش بزرگ نمی شدم...دیروز من هنوز به سن قانونی نرسیده بودم...
اما الان...همه ازم یه توقع دیگه دارن...نمی گم می خوام بچه بمونم نه
اصلا...بچگی مال همون دورانه وگرنه خاطره ی شیرین نمی شه...
اما بلد هم نیستم بزرگ باشم...اصلا بلد نیستم...همیشه خیلی از کارا
رو می گفتم یواش یواش وقتی بزرگ شدم یاد می گیرم...اما الان
می بینم بزرگ شدم و یاد نگرفتم...خدا کنه هنوز برای یاد گرفتن
دیر نشده باشه...
یادم نمیاد تا حالا روز تولدم گریه کرده باشم...اما امروز گریه کردم...
زیر پتو رفتم و های های گریه کردم...تو تنهایی...خیلی کیف داد...
بعدا می تونم بگم من روز تولد هیجده سالگیم گریه کردم...فکر نکنم
کسی همچین کاری کرده باشه...! ولی اگه گریه نمی کردم
واسه همیشه تو دلم می موند...الان خالی خالیم...
هنوز روز تولدم تموم نشده اما عجله داشتم بنویسم...
خواستم هرچی زودتر خودمو خالی کنم...ای کاش...کاش هیچکی
تولدمو بهم تبریک نمی گفت...فقط یه نفر می گفت...اما همه گفتن
الا اون یه نفر...اصلا فکر نکنم بدونه که امروز تولدمه...اگه می دونست
پارسال و سال های پیش بهم تبریک می گفت...راستش خود
تبریکش برام مهم نیست...اینکه بدونم به یاد منم هست برام مهمه ...
با این حال هنوز امید دارم چون امروز هنوز تموم نشده... اگه تبریک
اونو بشنوم از این کسالت و ناراحتی در میام...اینو مطمئنم...
شاید اسم تو برای همیشه رو قلب من حک شده
همیشه از این می ترسم که توی رویاهام جای تو خالی باشه
روزی نیست که به تو فکر نکنم
یه بار روی دیوار رو به روی کلاسمون نوشتم زنده باد عشق
اما پرگار نداشتم تا با نوک سوزنش اسمتو رو نیمکت حک کنم
راستی داشت یادم می رفت...خیلی با معرفتی...
باید تو رو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
با اینکه بیتاب منی بازم منو خط می زنی
باید تو رو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی
کی با یه جمله مثل من می تونه آرومت کنه
اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه
دلگیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور
وقتی به من فکر می کنی حس می کنم از راه دور
آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره
عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره
باید تو رو پیدا کنم هرروز تنهاتر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی
پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی
محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی
باید تو رو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
باید تو رو پیدا کنم هرروز تنهاتر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی...
یه نفر از خواننده های وبلاگ که هیچ نام و نشونی از خودش
باقی نذاشته این نظرو برام گذاشته بود که مربوط می شه به
پست قبلی نه قبلیش!!!
سلام.خیلی دوست دارم ببینم سر مادر توی این همه سال چه
بلایی اومد.یه مادرچی کار می تونه بکنه که یه پسر بهش این حرفا
رو بزنه.چرا همیشه بچه هان که بلا سرشون می یاد چرا همیشه
فقط بچه ها دیده می شن؟چرا؟
باید بگم سر مادر تو این همه سال بلایی نیومد...نه چوب خدا رو
خورد نه سرطان گرفت...فقط پیر شد...روز به روز پیرتر...غم دوری
فرزند اونو از پا در آورد...اونم می خواست پسرش رو ببینه اما
فکر می کرد دل پسرش از سنگ ساخته شده...مادر نمی دونست
پسرش پشیمون شده...نمی دونست پسرش چقدر دوست داره
برگرده...شاید اگه پسر همون موقع که پشیمون شد
خجالت نمی کشید و برمیگشت...
ولی این قصه ی همه ی مادرهاست...بچه ها جوونی می کنن
تا پدر و مادرها پیر بشن و از پا در بیان و بعد...چوب خدا صدا نداره...
اون وقته که دیگه برای پشیمون شدن دیره...
یک مادر چیکار می تونه بکنه که یه پسر بهش این حرفا رو بزنه...؟
واقعا چیکار می تونه بکنه...؟هیچ مادری راضی نیست کاری بکنه
که بچه ش بهش این حرفا رو بزنه...معلومه که مادر نمی خواد
پسرش رو ناراحت کنه...مادر فقط به فکر آینده ی بچش هست...
اون یه چیزایی می دونه که بقیه نمی دونن...حیف که جوونا
نمی فهمن...فکر می کنن هرچی خودشون فکر می کنن درسته...
از بیرون به قضیه نگاه نمی کنن...شاید بعدا وقتی خودشون
پدر یا مادر شدن بفهمن...شاید...همون مادری که الان به این روز
افتاده یه موقعی همین کارا رو با پدر و مادر خودش می کرده...
الان داره چوب بی صدای خدا رو می خوره...کسی چه می دونه؟
حالا فهمیدی که فقط بچه ها دیده نمی شن...؟مادرهای امروز
همون بچه های دیروزن...بچه های امروزم...
خدا به دادمون برسه...
دوباره اشک دوباره درد
دوباره گریه ی یه مرد
دوباره زخم دوباره آه
یه بازی پر اشتباه
دوباره می بینم تو رو
می گم بمون،اما برو
گریه هامو نبین،برو
به پای من نشین،برو
عمرتو پای من نریز
به فکر من نباش عزیز
حیفه تو قربونی بشی
تو غصه زندونی بشی...
هق هق گریه اش فضای خانه را پر کرد...در و دیوار هم دلشان
از شنیدن صدای زار زار گریه اش به رحم امد...نفسش بند امده بود...
از ان سوی تلفن مدام صدای نصیحت می شنید...این سوی تلفن
او خود را تنهاتر از همیشه حس می کرد...عصبانی بود...خجالت
می کشید...نمی توانست حرف بزند...شاید جراتش را نداشت...
نمی خواست همه بفهمند...نمی خواست با آبروی کسی بازی
شود...اما...پس دل خودش چه...؟آبروی خودش چه...؟
نه راه پس داشت و نه راه پیش...
دیگر کسی نبود که با جون و دل به حرفهایش گوش بدهد...
از ان سوی تلفن که فقط صدای نصیحت می امد...یک لحظه
سرش را با دو دست نگه داشت...به یاد این افتاد که دیگر هیچ گاه
از آن سوی خط آن صدای زیبا را نخواهد شنید...با تمام وجود
نعره زد...به یاد حرفهایی که زده بود افتاد... راست و دروغ...
خنده هایی که با هم کرده بودند...قرارهایی که با هم داشتند...
اما...حالا دیگر خواب انها را هم نمی دید...تمام رویاهایش
به هم ریخته بود...دلش را شکسته بودند...مادر از ان سوی خط
می گفت چوب خدا صدا نداره...و او فقط گریه می کرد...نمی دانست
چه جوابی باید بدهد...هیچ چیز نداشت...نمی توانست حرف دلش را
بزند...نمی دانست حرف دلش درست هست یا نه...می ترسید
از گفتن چیزی که در دلش بود...عذاب وجدان وجودش را پر کرده بود...
اخرین فریادهایش را کشید و تلفن را قطع کرد...سرش به شدت
سنگین بود...دو روز بود که همه چیز را بی روح و بی رنگ می دید...
همه جا تاریک بود...حتی از اخرین فریادهایی هم که زده بود پشیمان
بود...دیگر از انجام هرکاری واهمه داشت...می ترسید دوباره پشیمان
شود...تصمیم گرفت با خودش خلوت کند...چند روز تنها بود...
لاغر شده بود...ارتباطش را با همه قطع کرد...چند روز تبدیل شد
به چند سال... روز به روز تنهاتر شد...
...
چند سال گذشت...پسری با اندامی لاغر و تکیده و رنگی پریده
در حالی که یک سرم نیمه تمام در دستش بود در اتاقهای بیمارستان
به دنبال دکترش می گشت......هرکس او را می دید نمی توانست
بفهمد که همان جوان خوش قیافه ی چند سال پیش است...
دیگر از ان موهای پرپشت و سیاه خبری نبود...نیمی از موهای
سرش سفید شده بود...به یاد تمام دروغ هایی افتاد که گفته بود..
.تمام بد و بیراه هایی که به مادرش گفته بود...اخرین حرفی که به
او زده بود...ازت متنفرم...
پشیمان بود...خیلی وقت بود که می خواست برگردد اما راهی
برای برگشت نداشت...روی برگشتن نداشت...همه او را ترک
کرده بودند...دنیا هم داشت او را ترک می کرد...حالا داشت جواب
تمام بی فکری هایش را می دید...به یاد حرف ان روز مادرش افتاد...
چوب خدا صدا نداره...حالا می فهمید که چرا سرطان از پایش دراورده...
این نیز بگذرد...